دموکراسی و اقتصاد(ايران ٬انگليس٬ فرانسه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علی آرام
اگر فرهنگ وتفکر را ملاط و مصالح اصلی فضا سازی بدانيم٬ اقتصاد وطبقه پايه هايآن است که با ملاط محکم شده و بالا می رود.آنگاه سياست و قدرت سياسی که احزاب آن را نمايندگی می کنند به عنوان سقفی است که بر اين پايه ها و توسط آن ملاط بنا می شود.
از نظر انگليسيها پيدايش کثرت در به رسميت شناختن مالکيت آغاز شده و تداوم می يابد.اما در نظر فرانسويها کثرت از جدال بر سر قدرت سياسی و توزيع آن٬ زمينه بروز می يافت .اصلاحات در انگليس به توصيه ((بنتام)) تدريجی ٬ بدون شورش و با حفظ حقوق و منافع اقشار و طبقات قدرتمند رخ داده که بدترين دشمن دموکراسی می باشد.
مروری بر آرا ((هابز))و((لاک))و ((بنتام))و((استوارت ميل)) نشان می دهد که در نزد ايشان حق دارای رابطه مشخص و سنجيده ای با مالکيت خصوصی می باشد.هابز و لاک که بنيانگذار نظريه دموکراسی در انگليس می باشند مخالف انقلاب فرانسه بوده و وقوع انقلاب را برای دموکراسی آفت می شمارند.
نگاه متفکران فرانسوی به انسان بورژوا(سرمايه دار)،وجه حقوق شهروندی و نه پرداخت ماليات وی را شامل ميشد .البته به اين معنا نبود که بورژوای فرانسوی ماليات نمی پرداخت٬ بلکه به اين معنا بود که نگاه به حقوق سياسی ـ مدنی در فرانسه در اولويت اول را دارا بود.
در جامعه ما بخش خصوصی نيز وابسته به دولت سياسی بوده و ما در ايران هيچگاه بخش خصوصی قدرتمند و مستقل نداشته ايم .کلان سرمايه داران دوره پهلوی با پهلويها و کلان ثروتمندان قاجار با سلسله قاجار از صحنه خارج شدند .حقيقت آن است که حاکمان در ايران ٬ طبقات قدرتمند اقتصادی يا بخش خصوصی متکی با خود را به وجود می آورند.
به هر حال قدرت طبقاتی را عامل مهمی به نام اقتصاد ٬ تحکيم وشکل می بخشدو نظريات سياسی و حقوق انسانی همواره بايد به ماديتی مطمئن تکيه نمايد.
تـــــابـــعـــد بـــــدرود.