موتورهاي سوختهي سياست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهاره اميدى
امروز روز ملي ايران است. سياستمداران بسياري از كشورها اين روز را به دولت و ملت ايران تبريك ميگويند. تمام شهرها چراغاني شده است و اما مردم فقط خوشحال از چهار روز تعطيلي پشت سر هم! سياستمداران در تب و تاب انتخابات و روشنفكران اپوزيسيون در تكاپوي تحريم و مردم بيخيال از اين ماجرا كه چه دخلي به ما دارد؟ مردمي كه رفتارشان هميشه تا دقيقهي نود غير قابل پيش بيني است و معلوم نيست اين بار چه آشي براي آناني كه هميشه مردم و شعور مردم را به سخره گرفتهاند پختهاند. آششان پر روغن باد!
پريروز رفتم دانشگاه ... با يكي از عزيزترين استادان قديمم ملاقات كردم. آن قيافهي هميشه خندان اميدوار را نديدم. تا بيايم از علت بپرسم، او خود شروع كرده بود به شكوه و شكايت از اين كه رد صلاحيت شده بود به جرم عدم اعتقاد به مباني اسلام و من ناگهان در دلم چيزي فرو ريخت كه اگر او به مباني اسلام اعتقادي ندارد، پس من و امثال من چگونه نام مسلمان بر خود نهادهايم و لابد مرتديم و البته خيالم راحت شد آن وقت كه به ياد آودردم كه براي مسلمان بودن فقط و فقط ادعاي شخص مهم است و من و او هم كه كمي مدعي مسلماني هستيم. توضيحات بيشتر نشان داد كه علت رد صلاحيت او اين بوده كه تنها رقيب قابل اعتنا براي كانديداي بيسواد جناح راست در آن شهر كوچك بوده است و با رد صلاحيت او يك انتخابات رقابتي از نوع جنتي و با حضور چندين كوتوله در برابر آن مرد نامحترم برگزار و ورود آن كانديداي مورد نظر به مجلس تضمين ميشود. جالب است كه استاد عزيز من كه بسيار دوستش ميدارم وابسته به هيچ گروه سياسي هم نيست و يك كانديداي كاملا مستقل است. بگذريم. ميدانم دارم قصهي تكراري برايتان ميگويم. پس همين نكتهي آخر را هم بگويم و به مورد بعدي بپردازم كه همسر اين آقاي دكتر ? كه خود استاد دانشگاه است - به هنگام ازدواج اين بند را در عقدنامه گنجانده بود كه پس از پايان تحصيلاتمان بايد به ايران برگرديم و آقاي دكتر ميگفت كه سالي هست كه ميگويد ديگر اين جا، جاي ماندن نيست و البته دكتر هم حالا با او همعقيده بود و فكر نميكنم استدلالها و التماسهاي من هم كارگر شده باشد. يك هيچ به نفع آقاي خامنهاي كه ميخواهد با جنتي، ذوالنور، الله كرم، ده نمكي، سعيد عسكر و همهي سعيدهاي ديگر نهضت نرمافزاري راه بياندازد. اي تف بر اين دورويي!
ديشب به خاطر عزيزي كه بسيار دوستش ميدارم رفتم عروسي. بگذريم كه ياد همسر اول اين دوست مهربان داشت ديوانهام ميكرد كه از عشق ميگفت و مبارزه ميكرد و دستگير شد و شكنجه شد و معتاد شد و همه چيز را خراب كرد و رؤياهاي بسياري را به باد داد و ديگر او يك مرده است هر چند من همين اندك بيداريام را مديون اويم. ديشب رفته بودم عروسي و بغض در گلو داشتم و پس از سالها پسر داييها و دختر خالهها و ديگران دور هم جمع شده بوديم و آن 10 سالهي كوچولوي دوست داشتني كه 9 سال بود نديده بودمش و هر چه فكر كرد اسمم يادش نيامد. اما عروسي به قول معروف امروزي و مدرن بود و من كه يكي دو سال بود در چنين مجلسي شركت نكرده بودم در شگفت ماندم از سرعت وحشتناك تحولات اجتماعي و ديدم كه حتي رفتار خواهر كوچكم و طرز لباس پوشيدنش و آرايش كردنش و رقصيدنش با پسر ها برايم عجيب است. برايم جالب بود كه 10 نفر در سنين پانزده تا بيست و سه در يك فضاي چهار متري آن چنان شاد و تند برقصند و شاد باشند و همكلام شوند كه انگار در پارك قدم ميزنند. آن وقت بود كه فهميدم سرعت تحولات اجتماعي خيلي سريعتر از اين است كه سياستمداران ما به گردش هم برسند. اين بچهها دارند به طرز فوقسريعي عوض ميشوند و آقايان برخي هنوز در خيالات خام غوطه ميخورند. حالا كه اين را ميبينم با خود ميگويم آناني كه خواب جامعهي توحيدي بيطبقه را ميبينند خدا بيدارشان كند! بعد با خودم اين پسرها و دخترها را مجسم كردم در لباس رسمي مدرسه كه مانتو و شلوار و مقنعه و پيراهن و شلوار ساده است و باز مجسم كردم كه دبير بينش اسلامي دارد برايشان چه ميگويد و با خود فكر كردم كه اين بچهها در دل خود چه قدر اينان را مسخره ميكنند و يا شايد حتي قضيه از اين هم جالبتر باشد و اصولا توجهي به او نكنند و در افكار خود غرق باشند و ديگر دبير بينش اسلامي و استاد معارف مردهاند.
ديشب و پرشب و شبهاي ديگر بغض گلويم باز نشده است و منتظر اول اسفند امسال و سالهاي آيندهام كه مجسمهي مستبد درونمان را سرنگون كنيم و ديكتاتورها را وادار به پذيرش راي ملت كنيم و منتظرم ببينم وقتي دكتر ... و همسرش با چشم گريان ايران را ترك ميكنند چه كسي جايگزينشان ميشود و در مجلس عروسي دخترانم بچهها چه خواهند كرد و ما كي ميخواهيم بفهميم كه دنيا عوض شده است؟ شايد سالي ديگر عقل به سر هاي سبكمان بازگردد. آمين!