--> <$BlogRSDUrl$>

فانوس

يک وبلاگ گروهی در عرصه‌ی سياست، اجتماع و فرهنگ

پيوند به مطالب ديگران

 

وبلاگ‌ها

 

Thursday, February 12, 2004


شايد اين صبح
(داستان کوتاه)
ــــــــــــــــــــــــ
سيما درياني

شب است و باز هم قدم هاي تو ... ديوانه ام مي كند اين سكوت راه راهت! اين غصه هاي نيمه شب كه نمي دانم چرا تمام نمي شود. مي سوزي و خاكسترت دوباره آتش مي گيرد و باز خاكسترت ...
آه! فردا هم روز خاكستري ديگري است كه افق چشم هايمان را غبار نمي دانم پر مي كند، با هم مثل هر روز حرف مي زنيم. از همه چيز، از يك روز تازه، كارهاي تازه، وضع آب و هوا، از همه چيز و جز او كه خوب مي داني در تمام لحظات گفت و گوي عادي ما، روح سايه وارش جاري است و ما هميشه از او مي ترسيم. حتي وقتي كه اين جا نشسته بود و با ما حرف مي زد، چه قدر حضورش سنگين بود. مثل قدم هاي تو كه امشب هم هراسناك است و ديوانه ام كرده است. چرا نمي خوابي؟ چرا نمي گذاري بخوابم؟ مي داني كه بر مي گردد. من هم مي دانم. چرا نگراني؟ از نبودنش مي ترسي! از بودنش هم! هنوز هم مغرورم به داشتنت! هر چند ديگر خودت نيستي. تو معجوني از وحشت و لاله اي. آره! وحشت. از وقتي با لاله قاطي شدي همان نيمه هم وحشت شد. تو از خودت دور شدي، از جواني ات، از غرورت. شايد يك وقتي عاشق بشوم. از خودم، از تو، از نيمه ام بگريزم. واي چه قدر راه مي روي! نه بابا! اصلا همين تو يكي بس بودي. عشق مثل كرم است. يواشي مي خزد به درونت. بعد يك دفعه مي‏پوسي، مي‏پلاسي، مي‏گندي. ببين زندگي‏مان را گند زده است، اين عشقي كه خودم انداختم توي دامنت. آخ! كه خودم هم عاشق شدم. عاشق لب‏خندهاي كم‎رنگش كه دل آدم را مي‏چزاند. اين قدر راه نرو! به آخر شب نمي‏رسي. اين روزها همه خاكستري است. سپيد يعني رنگ لاله وقتي از ترس مي‏پريد. من چه قدر اين رنگ را دوست داشتم. دلم مي‎خواست هميشه سرش داد بزني تا از معجزه ‏ي اين رنگ پر شوم، پاك شوم. ديگر هيچ روزي سپيد نيست، وقتي لاله برمي‏گردد. شايد همين بهار يا يك بهار ديگر. هميشه همين طور بوده، بهار و دشت و لاله هاي زرد! راستي چرا هميشه لاله‏هاي دشت زرد بوده‏اند و لاله‏هاي كوه، سرخ؟ وقتي آن همه لاله را يك جا مي‎ديدم مي‏فهميدم وقت كار سخت فرا رسيده و تو، هرگز وحشت نمي‏كردي. مثل حالا بي‏خود قدم نمي‏زدي. با همه‏ي بچگي‎ات مرد بودي. زير پشته‎هاي سنگين كه بابا تند تند بر شانه‎هايت مي‏گذاشت خم مي‏شدي. آخ نمي‏گفتي. شب‎ها چه قدر مادر به تاول‏هاي پشتت روغن مي‏ماليد. من زير نور گردسوز كوچكمان التهاب تاول‏هايت را مي‏پاييدم. در دلم به بابا فحش مي‏دادم و حتي به مادر كه به خاطر يك دانه اناري كه بي‏اجازه از پستو كش رفته بودم، توي آن چله‏ي زمستان مرا به ديرك حياط پشتي بست و چه قدر با ني قليان توي سرم زد. جاي هر ضربه به اندازه‏ي يك گردو ورم كرده بود. اگر كمي ديرتر رسيده بودي، مرده بودم. مي‏فهمي؟ حتما يادت رفته همه‏ي آن سال‏ها را. لعنت به قديمي‏ها! تو هم كه هميشه مي‏گويي: ?لعنت بر فقر!? اين جمله‏ات ديگر كليشه‏اي شده. من كه مي‎گويم: قديمي‏ها يك بار ديگر بميرند، يك بار ديگر! هر وقت اين را مي‏گفتم لاله لب‏خند مرموزي مي‎كرد. نمي‏دانم مسخره‎ام مي‎كرد يا تاييد؟ هنوز در ابهام خنده‏هايش گمم. اصلا او از دنياي ديگري بود. غير از آن جا كه من و تو بوديم. هيچ وقت نگفت اهل كجاست. آره! لاله اهل دل بود. اهل خيال‎هاي معصومانه! از چشم‏هايش شعر مي‏باريد. همين‎ها بود كه به‏ترين دوستم شد. در تمام دوران دانش‏سرا اگر او نبود مي‏مردم. دق مي‏كردم. تو هم كه نبودي. صداي قدم‏هايت مرا به شب‎هاي امتحان مي‏برد. عوض درس خواندن، با هم قدم مي‏زديم. ساعت‏ها حرف مي‏زديم و من چه قدر از تو برايش مي‏گفتم. از يگانه مردي كه دنياي كودكي و بزرگي‏ام را پر كرده بود. آن قدر به گوشش خواندم كه او هم عاشق تو شد اين قدر راه نرو! خيلي خوب! مي‏دانم. تو هم مي‏داني كه او عاشق تو نبود! عاشق بچگي‏ات بود! عاشق بچگي من! عاشق بچگي تمام اين بچه‎هايي كه با شكم گرسنه سر كلاس مي‏نشينند و پاي برهنه‏شان از سرما سرخ و كبود مي‏شود. هيچ وقت از كودكي‏اش برايم نگفت. مطمئنم كه براي تو هم نگفت. راستي او از كدام دنيا آمده بود؟ شايد هم جز پدرش كسي را نداشت. بي‏چاره پيرمرد هم كه نا نداشت حرف بزند، تا اجازه‏ي عقد شما را داد و بعد هم... خدا بيامرزدش. لاله حتي از او هم حرف نمي‏زد. يعني پيرمرد را دوست داشت؟ اصلا فكر مي‏كني ما را دوست داشت؟ اگر دوست داشت چرا هيچ چيز نگفت؟ چرا نگفت چه‏كار مي‏كند؟ مي‏دانم. خود را به آن راه نزن! وقتي آمدند دنبالش تو هم هاج و واج مانده بودي! مثل اين كه ما را محرم نمي‏دانست. هيچ وقت از فكرهايش با ما نگفته بود. آره مي‎گويم با ما، چون به تو هم نگفته بود. چه قدر عذابم مي‏دهي! يك لحظه بايست! امشب هم تمام شد. باز نخوابيدم. تو هم نخوابيدي. ولي امروز ديگر طاقت نمي‏آورم. بغضم را مي‏تركانم و از لاله برايت حرف مي‏زنم. مي‏گويم كه جه قدر به او حسودي‏ام مي‏شود. مي‏گويم كه چه قدر دوستش دارم! ... مي‏گويم كه چند روز پيش رفتم پيش اون يارو افسره كه از فاميل‏هاي مادر است و شنيدم كه دير يا زود آزادش مي‏كنند. فقط مي‏خواهند كمي بترسانندش. آره! آره برادر جان! مي‏دانم كه تو هم بغضت مي‏تركد، مي‏گويي كه جه قدر اذيتش مي‏كردي، ولي دوستش داري. مي‏گويي كه تو هم خوابت نمي‏برد، تا صبح قدم مي‏زني، شايد اين صبح يك صبح بهاري باشد ...


 
| Permalink |

وبلاگ گروهى فانوس

دربــاره فانـــوس و فانوســيان

آیینه فانوس (رها از فیلتر)

آخرين مطالب فانوس

 

سايت هاي خبري

 

سايت هاى شخصى

 

آرشيو

تماس با ما

- هر گونه برداشت مطلب و يا نقل‌ قول از نوشته‌هاى فانوس در سايت‌ها يا وبلاگ‌هاى ديگر با ذکر مأخذ و حتى المقدور دادن لينک به مطلب مجاز خواهد بود.

- ديدگاه‌هاى فکرى نويسندگان محترم فانوس لزوماً منعکس کننده آرا گردانندگان وبلاگ گروهى فانوس نيست.

- با ارسال مقالات و نيز مشارکت در تبادل نظرها و بحث ها به پربار شدن محتواى وبلاگ خود «فانوس» يارى رسانيد. فانوس متعلق به همه علاقمندان آينده ايران است.

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

NOQTE

بازگشت به صفحه اصلى