سوگوارى در زندان چهارم
_________________
رحيم مخکوک
در اين جا چهار زندان است؛ يکيش من؛ يکيش تو؛ يکيش عشق من به تو و چهارميش ….. بگذريم از اين چهارمى.
من زندانى خودم ام. خود من زندانى توست و اين هر دو زندانى عشق من به تو. حالا تو مرده اى و من در زندان چهارم نشسته ام و به آن سه ديگر فکر مى کنم.
راستى سپيده، رازى هست که هيچ وقت به ات نگفتم و حالا هم فکر مى کنم با خودم به گور ببرم. من قبل از اين که با هم ازدواج کنيم هميشه فکر مى کردم که وصل تو يک آرزوى محال است. يک محال غير ممکن. فکر مى کردم که بايد "تا آخر عمر با پاى برهنه به دنبالت بدوم تا جايى که من پير و کهنه بشوم ولى تو جوان و تازه بماني". آن روزها فقط زندان سوم بود. اگر فقط همان يک زندان باقى مى ماند، تو براى من چشمه اى زلال مى شدى که من از دور دست روى تپه اى بنشينم و سير نگاهت کنم. يا مرغ سپيدى که حسرت پرواز را بر دل ضعيف من بگذارد. آخ سپيده کاشکى ما هيچ وقت به هم نمى رسيديم تا من اين قدر شرحه شرحه نشوم. اين زندان است که باعث مى شود آدم را وصل به جاى فراق شرحه شرحه کند.
تو براى من زياد بودى. بايد از همان اول مى دانستم. اگر لايقت بودم اين جور تنهايى نمى گذاشتى بروى. لااقل صبر مى کردى از اين چهارمى بيايم بيرون. مى دانم که خسته شده بودى از زندان بانى. چه مى شود کرد. اين هم تقدير من بود که عاشق زندان بان خود بشوم.
حالا تو رفته اى و کليد اين سه زندان قلب بى جان توست که دارد توى خاک نم ناک گور مى پوسد. من تمام ترسم از اين است که اين دو سال تمام بشود و از زندان چهارم بيايم بيرون، توى سه تا زندان ديگر بدون آب و غذا و زندان بان و کليد. اما هر چه شود من مطمئنم براى فرار از اين سه هيچ کارى نخواهم کرد. مردن از بى آب و علفى هم لطفى دارد. خصوصا که آزادى به رويا پيوسته باشد. شايد حالا به جايى رسيده باشم که بشود گفت حقيقت هم مرده است. مثل تو.
رحيم مخكوك
ده سال پيش، شبى بعد از مرگ سپيده