خدا
ـــــــــــــــــــــ
بهاره اميدى
چند روز پيش عزيزى از خدا نوشت و خواست از او بنويسيم. اين شد:
خدا را هيچ جورى نمى شود گفت. او را بايد ديد. البته ايشان شايد اين اواخر کمتر در ايران ديده شده باشند!
خدا شايد پرستوى تو باشد. يا شايد توي چشم کودک من باشد وقتى گريه مى کند يا توي دهن آن يکى وقتى مى خندد. من هميشه نگرانم نکند خدا لاى دندانهاى فرزندم دردش بگيرد يا با اشک هاي کودکى که عروسک از پدرش طلب مى کند به زمين بريزد و گلى شود.
نيچه مى گويد:٬٬وه که کدام ابلهى در جهان به پايه ى ابلهى رحيمان رسيده است و در جهان چه چيز به اندازه ى ابلهى رحيمان مايه ى رنج فراهم کرده است؟ واى بر آن عاشقانى که از رحمشان برتر پايگاهى ندارند. شيطان روزى با من چنين گفت: خدا را نيز دوزخى است. دوزخ او عشق به انسان است. و چندى پيش شنيدم که گفت: خدا مرده است. رحم به انسان او را کشت!٬٬
او که در همه چيز سارى و جارى است فقط در يک جا متوقف مى شود. اگر دل سنگ ما مى گذاشت. آخ که اگر دل سنگ ما مى گذاشت. او اختيار ورود به دل را به خود ما سپرده است. براى ورود بارها و بارها سرش را به سنگ دل مى کوبد و ما صدايش را مى شنويم و بى خيال به راهمان ادامه مى دهيم. من حالا به يقين رسيده ام که خدا خيلى مرد است. نه آن جورى که مدعيان مردى. گفتم مرد است نگفتم برگ چغندر. حالا جهان شش ميليارد حلاج دارد که همه دارند مى گويند الله فى جبتى!
من از آنجايى که نماينده ى خدا در روى زمينم!!!!! چند کلمه اى در وصف ايشان نوشتم!